Archive document

زیبایی و کمال در موسیقی

Beauty and Perfection in Music — essay signed Parissa, Autumn 1384 (2005)

English overview — for readers who do not read Persian.

In this essay, signed Autumn 1384 (2005), Parissa writes not as a scholar or orator but as an eager student of music who holds the art to be sacred. She asks what makes music beautiful, what messages it carries, and what its philosophy and purpose are.

Drawing on Rumi, Hafez, and Suhrawardi’s The Reality of Love, she argues that beauty (jamāl) and perfection (kamāl) are innate leanings of the human celestial soul, and that true art arises when that soul reflects Divine Beauty. Outward prettiness is temporary; lasting beauty is spiritual. From nature she draws criteria that also apply to music — symmetry, harmony, intimacy, subtlety, purity, permanence, repetition, and ḥāl (spiritual state) — and from Hafez’s Saqi-nameh and Moghanni-nameh she gathers further measures of music that elevates rather than merely entertains.

She closes with a tradition that music first stirred Adam’s reluctant soul into the body, and distinguishes spiritual music (born of the celestial spirit) from sensual music (born of the commanding ego). The musician herself must become beautiful — “when you have become beautiful, know that you will attain the Beautiful” — for the music to raise the soul toward the Origin.

The full essay follows in the original Persian.

قبل از هر چیز باید بگویم که من نه سخن‌دان هستم نه سخنران و نه محقق به آن معنایی که امروزه متداول است. من تنها یک هنرجوی مشتاق موسیقی هستم که برای موسیقی ارزشی والا و مقدس قائلم. و آنچه در این مقاله در مورد زیبایی موسیقی می‌گویم، اضافه بر گفته‌های بزرگان ادب و عرفان ایران، نیز حاوی تجربیات عملی و برداشت‌های شخصی است که با ظرفیت ناچیز و اندک خویش، کمی به کیفیات آن پی برده‌ام.

بنام خداوند جمیل و مصوّر که خالق زیبایی‌ست و عشق. زیبایی را خلق فرمود تا انعکاس جمالش را مشاهده کنیم. عشق را آفرید تا به کمک گرما و انرژی آن بتوانیم راه پر فراز و نشیب حرکت به سوی او را آسان‌تر طی نماییم.

چندین سخن نغز که گفتی که شنودی گر عشق نبودی و غم عشق نبودی ور باد نبودی که سر زلف ربودی رخسارهٔ معشوق به عاشق که نمودی

با توجه به اینکه هنر به‌طور کلی پایه‌اش روی اصل زیبایی است، کمی از زیبایی و معانی آن در ارتباط با انسان صحبت می‌کنیم و بعد می‌پردازیم به اینکه موسیقی زیبا چگونه موسیقی‌ای است، حامل چه پیام‌هایی است و فلسفه و هدف آن چه می‌باشد.

در تعریف زیبایی و زیباشناسی نظریات گوناگونی مطرح است که صحبت از همهٔ آنها نه در این مختصرنامه می‌گنجد و نه در این مدت کوتاه سخن‌گویی. در نتیجه فقط به گفتاری چند از بزرگان در باب زیبایی اکتفا می‌کنیم و بعد به اصل مطلب می‌پردازیم.

مولانا معتقد است جمیع زیبایی‌های این جهان پرتوی است از جمال الهی و ارزش حقیقی آدمی به این است که از زیبایی‌های محسوس عبور کند و به زیبایی‌های مجرد و معنوی برسد. به نظر او هیچ موجودی به اندازهٔ انسان واصل به حق نمی‌تواند جمال خداوندی را منعکس کند.

که رهاند روح را از بی‌کسی چون شدی زیبا بدان زیبا رسی

نکته: انسان زیبا را مدنظر داشته باشیم و به این شعر حافظ که در باب هم معنا است توجه کنیم:

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه‌ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت از غیرت شد آتش و بر آدم زد

بنا به فرمودهٔ حافظ نیز خداوند برای تجلّی حسنش یعنی جمال و کمال، انسان را خلق و انتخاب نمود و به او جلوه کرد و بدین واسطه مسجود ملائک گردید:

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی ملک در سجدهٔ آدم بوسه بر قدمت نیت کرد

شیخ شهاب‌الدین سهروردی نیز در حقیقة العشق در مورد تجلّی صفت حسن الهی در قالب انسان چنین می‌فرماید:

چون آدم خاکی را بیافریدند آوازه در ملأ اعلی افتاد که از چهار مخالف، خلیفه‌ای را ترتیب دادند. ناگاه نگارگر تقدیر، پرگار تدبیر بر تختهٔ خاک نهاد صورتی زیبا پیدا شد. چون خبر آدم در ملکوت شایع گشت اهل ملکوت را آرزوی دیدار خاست. این حال بر حسن عرض کردند. حسن که پادشاه بود گفت که اول من یک‌سواره پیش بروم اگر مرا خوش آید روزی چند آنجا مقام کنم. شما نیز بر پی من بیایید. پس سلطان حسن بر مرکب کبریا سوار شد و روی به شهرستان وجود آدم نهاد جایی خوش و نزهتگاهی دلکش یافت. فرودآمد همگی آدم را بگرفت چنان که هیچ چیز آدم نگذاشت. چون اهل ملکوت را دیده بر حسن افتاد جمله به سجود درآمدند و قدم را بوسه دادند.

سهروردی در ادامهٔ این مبحث می‌فرماید: بدان که از جمله نام‌های حسن یکی جمال است و یکی کمال و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمال‌اند و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد. پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حسن برسانند. و به حسن که مطلوب همه است دشوار می‌توان رسیدن زیرا که وصول به حسن ممکن نشود الّا به واسطهٔ عشق و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید. و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب می‌رساند جهد باید کردن که خود را مستعد آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتب عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد از آن عجائب بیند.

سودای میان تهی ز سر بیرون کن از ناز بکاه و در نیاز افزون کن او خود به زبان حال گوید چون کن استاد تو عشق است چو آنجا برسی

بعد از این مقدمه که از بزرگان ادب و عرفان ایران مطالبی به اختصار نقل کردیم، به این نتیجه می‌رسیم که زیبایی از مقولات بدیهی و فطری است و میل دست‌یابی به حسن یا جمال و کمال در وجود حقیقی انسان یعنی روح ملکوتی او از ازل گذاشته شده است و این گرایش فطری روح انسان به زیبایی است که هنر را خلق کرده است. در حقیقت هنر مخلوق غیرمستقیم است که به ارادهٔ خداوند به‌وسیلهٔ روح انسان به‌وجود می‌آید.

بنابر این هر نوع هنری که پایه‌اش روی اصل زیبایی باشد اثرگذار خواهد بود. حال این سؤال پیش می‌آید که این زیبایی چیست و آیا هر چیز زیبا به صرف زیبایی اثرگذار است؟

حافظ می‌فرماید:

لطیفه‌ای است نهانی که عشق از او خیزد نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست هزار نکته در این کار و بار دلداریست جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

پس بنا به فرمودهٔ حافظ باید به‌دنبال زیبایی‌ای باشیم که با معیار قشنگی‌های صوری و مادی انسان‌ها مغایر است. چنانکه مولانا هم می‌فرماید:

حسن صورت هم ندارد اعتبار که شود رخ زرد از یک زخم خار

و همچنین:

زین قدح‌های صور کم باش مست تا نگردی بت‌تراش و بت‌پرست از قدح‌های صور بگذر که ما را باده در جام است لیک از جام نیست

درنتیجه برای پیدا کردن جواب اینکه زیبایی مورد نظر بزرگان معنوی کدام است از خود آنها کمک می‌گیریم. به اعتقاد آنها خدا زیباست پس خلقت هم که پرتوی است از جمال او زیباست، طبیعت زیباست، «هر چیزی که به مرکز واقعیت یعنی حقیقت نزدیک‌تر شود زیباست و هر چه از او دورتر شود از وضوح واقعیت و زیبایی‌اش کاسته می‌شود.»* پس ما از خود طبیعت کمک می‌گیریم تا ببینیم خالق زیبایی چه معیارهایی در طبیعت به‌عنوان زیبایی گذاشته که برای ما الگو باشد. اکثر هنرمندان دوستدار طبیعت هستند. من هم اگرچه خود را هنرمند نمی‌دانم و فقط هنردوست مشتاقی هستم، ترجیح می‌دهم اکثر اوقاتم را در میان طبیعت باشم. آیا هیچ وقت به زیبایی پروانه‌هایی که در میان سبزه‌زارها و گل‌ها پرواز می‌کنند و یا رنگ‌آمیزی پرنده‌های گوناگونی که زیبایی و طراحی نقش و نگار پرهایشان انسان را به شگفتی وا می‌دارد توجه کرده‌اید؟ به زمزمهٔ جویبارها و آب زلال چشمه‌سارها، به آسمان آبی و رنگ و عظمت دریا، به طلوع و غروب خورشید و انعکاس آن در سطح آب، به زمزمه و نجوای برگ درختان به هنگام وزش باد و صدها نمونهٔ زیبایی دیگر. «زیباترین نغمات برای کسی که قادر به شنیدن یا دیدن آنهاست زمزمه‌های طبیعت و نغمه‌های عالم بالاست

از مجموع آنچه که در طبیعت به‌عنوان زیبایی دریافت می‌شود به نکات فراوانی می‌توان دست یافت. ما فقط به نکاتی چند که در موسیقی هم کاربرد دارد اکتفا می‌کنیم.

۱قرینه‌سازی: علت تأثیر قرینه‌سازی در ذهن بشر طبیعی بودن آن است چرا که در طبیعت این اصل رعایت شده. در قرینه‌سازی تعادل وجود دارد. عدم تعادل در هر چیزی آن را از زیبایی و تأثیرگذاری می‌اندازد و این در مورد انسان هم صادق است. انسان متعادل کسی است که هر دو بعد وجود خود یعنی جسم و روح تعادل را رعایت کند و به حقوق هر یک به‌صورت مساوی و در عرض هم توجه نماید. توجه زیاد از حد و یا افراط علاقه به هر یک از دو بخش وجود باعث عدم تعادل روانی شخص می‌شود و مجموعهٔ افکار و رفتار او را از زیبایی و آرامش ساقط می‌نماید.

۲هماهنگی: بهترین نمونهٔ هماهنگی وجود خود انسان است. در وجود انسان به‌عنوان یک واحد طبیعی هماهنگی به کامل‌ترین شکل خود خلق شده است. با یک نگاه به جسم او هماهنگی را در تمام اعضاء می‌بینیم و در بخش نادیدنی او از روز نخست توازن و هماهنگی هر دو روح و نفس رعایت شده است. آنچه که موجب ناهماهنگی و عدم تعادل در رفتار انسان‌هاست عدم استفادهٔ درست از عقل و اراده و یا به عبارتی سوءاستفاده از اختیار است به نفع یکی از دو بعد روحانی و نفسانی خویش.

۳صمیمیت: رنگ آبی آسمان هیچ وقت انسان را خسته نمی‌کند چون صمیمیت دارد و خاصیتش التیام بخشیدن به رنج‌ها و ناآرامی روانی و روحی انسان است.

۴لطافت: یکی دیگر از عواملی که موجب زیبایی می‌شود و بخصوص در هنر موسیقی هم بسیار تأثیرگذار است، لطافت است. لطافت از مقولات درک‌کردنی است نه وصف‌کردنی.

۵خلوص: آبی که از سرچشمه جاری است قابل نوشیدن است چرا که خلوص و پاکی آن هم رفع تشنگی می‌کند و هم گواراست. ولی همین آب وقتی با گذر از کوی و برزن آلوده می‌شود، نه قابل نوشیدن است و نه گواراست. این امر در مورد انسان نیز صدق می‌کند. آب زلال روح ملکوتی انسان در ابتدای خلقت، پاک، خالص، لطیف و زیباست. اما وقتی که در شهرستان وجود آدمی جاری می‌شود و از کوی و برزن‌های او عبور می‌کند و با عناصر مادی مخلوط می‌شود، خلوص خود را از دست می‌دهد. انسان باید به کمک عقل و اراده از پیشرفت بیش از حد عناصر مادی در آب زلال وجود جلوگیری کند و خلوص اولیهٔ خود را به‌دست آورد.

۶تداوم: یکی دیگر از شرایط زیبایی طبیعی و حقیقی دائمی بودن است. انسان هیچ‌وقت از زیبایی طبیعی خسته نمی‌شود چون یکی از خواص زیبایی، آرام‌بخش بودن آن است و روح انسان چون طالب آرامش دائمی است، هیچ‌وقت از زیبایی‌های حقیقی خسته نمی‌شود. ولی چیزهای قشنگ (به اصطلاح عامه) جلب توجه می‌کنند ولی تداوم در آنها نیست و انسان را خسته می‌کنند. زیبایی و قشنگی هر یک خواص خودشان را دارا هستند که باید آنها را شناخت و از هم تفکیک کرد. زیبایی حقیقی احتیاج به جلب توجه ندارد، خودش مستقیماً اثر می‌گذارد.

ترا که حسن خداداده هست و حجلهٔ بخت چه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید

هر چیز قشنگی نظر انسان را جلب می‌کند ولی اثر آن موقتی است. قشنگی احتیاج به فهمیدن و درون‌نگری ندارد در حالی‌که برای ادراک زیبایی درک و فهم و درون‌گرایی فراوان نیاز است.

که گوش هوش به مرغان هرزه گویداری نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد

انسان وقتی به زیبایی حقیقی عادت کرد دیگر قشنگی‌های ظاهری در او تأثیری نخواهد کرد.

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

۷تکرار: در طبیعت تکرار وجود دارد. تکرار خواص و اثراتی در خود دارد که فقط با توجه و تمرکز می‌توان به آن پی برد. از نمونه‌های تکرار در طبیعت می‌توان به چرخش زمین به دور خورشید، توالی فصول سال، جلوه‌گری ماه واشاره نمود. در کائنات ریتم منظمی وجود دارد که به‌طور دائم تکرار می‌شود و اگر یک لحظه توازن و تناسب آن به‌هم ریزد نظم کائنات به‌هم خواهد خورد.

عرفای مشرق‌زمین از فلسفهٔ تکرار در طبیعت برای توجه‌پیدا کردن به آن خالق زیبایی‌ها به‌وسیلهٔ موسیقی، سماع و یا تکرار برخی اسماء بسیار استفاده می‌برند. بنابراین نتیجه می‌گیریم که در تکرار رازهایی وجود دارد که برای اهل ظاهر خسته‌کننده است ولی اهل معنی آنچه را که باید از این تکرار طبیعی دریافت کنند درمی‌یابند.

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

۸حال: یکی دیگر از عوامل زیبایی که در طبیعت به فراوانی وجود دارد حال است.

مطرب چه پرده ساخت که در حلقهٔ سماع بر اهل وجد و حال درهای هوی ببست

حال کیفیتی است درک‌کردنی که هر کس خودش باید آن را تجربه کند. ساعتی گردش در طبیعت با حالت فرورفتن در خود و توجه و تعمق، آنچنان اثر مثبت و آرامش‌بخش و تسکین‌دهنده‌ای دارد که ده‌ها مواد مصنوعی انرژی‌زا و روان‌گردان قادر به ایجاد آن نیستند. فرق حال طبیعی و حال مصنوعی در همین است. حال واقعی که از طبیعت سرچشمه می‌گیرد انرژی مثبت ایجاد می‌کند، آرامش‌بخش است، اثرش تا مدتها باقی می‌ماند و تکرار از اثر آن به هیچ وجه نمی‌کاهد. در حالی‌که حال غیرطبیعی اثر منفی بر روی جسم و روان و روح انسان می‌گذارد، اعتیادآور است و در صورت تکرار اثرش را از دست می‌دهد.

همان‌طور که قبلاً هم اشاره شد عوامل فراوانی می‌توان در طبیعت یافت ولی ما در اینجا به همین مختصر قناعت می‌کنیم و برای پیدا کردن معیارهای زیبایی در موسیقی به سراغ روح پر فتوت لسان‌الغیب خواجه حافظ می‌رویم و از او یاری می‌طلبیم.

حافظ در مجموعهٔ دیوان خود بخصوص در ساقی‌نامه و مغنی‌نامه معیارهای فراوانی برای شناخت زیبایی حقیقی به ما می‌آموزد. ابتدا باید بگویم که به نظر حافظ و اکثر عرفا، میِ روحانی، شعر و موسیقی اعم از ساز و آواز و سماع وسائلی هستند که روح انسان را به جهانی برتر پرواز داده و حقایق معنوی و زیبایی‌های کامل را به او می‌نمایانند. در واقع حس زیباشناسی و زیبادوستی انسان را رقیق و لطیف می‌سازد تا او را برای دریافت ارزش‌های حقیقی که حسن و کمال را شامل است آماده نماید.

چنانچه می‌فرماید:

ساقیا باده که اکسیر حیاتست بیار تا تن خاکی من عنبر بقا گردانی

و

به می‌ عمارت جان کن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

و

می‌خور که هرکه آخر کار جهان بدید از غم سبک بر آید و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند کان کس که پخته شد می‌ ارغوان گرفت

در مورد مطرب می‌فرماید:

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

یا

چه راه بود که در پرده می‌زد آن مطرب که رفت عمر و هنوز هم دماغ پر ز هواست

یا

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

و یا

مطربا مجلس انس است غزل‌خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

نمونه‌هایی از این قبیل به وفور در دیوان حافظ یافت می‌شود ولی از آنجایی که ساقی‌نامه نام یکی از گوشه‌های موسیقی ایرانی است ما از این اشعار استفاده می‌کنیم.

بیا ساقی آن می‌ که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد

از مجموع ابیات ساقی‌نامه و مغنی‌نامه به این معیارها دست پیدا می‌کنیم:

۱حال که مساوی است با ایجاد کرامت و کمال. ۲آگاهی از سر عالم؛ یعنی به وسعت میدان ادراک انسان بیافزاید. ۳اصل تداوم یعنی انسان را به جاودانه و جاودانگی متصل کند. ۴پند گرفتن از گذشتگان (جمشید و کاووس). ۵شناخت دیر دیرینه. ۶آگاهی از ناپایداری این جهان خراب (ببر از دلم فکر دنیای دون). ۷به‌دنبال زیبایی‌های واقعی و معنوی بودن چرا که در غیر این صورت انسان فراموش می‌شود مثل ایوان افراسیاب که حتی قبر او هم گم شده است. اما جاودانانی مانند اولیا و انبیا، حافظ و مولانا و فردوسی وهرگز از یادها نخواهند رفت. ۸گشایش در کامرانی و ایجاد طول عمر. ۹خراب کردن نام و شهرت این‌جهانی یا مادی. ۱۰ایجاد اندیشه‌های مثبت و بیرون کردن افکار منفی (آب اندیشهٔ سوز). ۱۱دماغ یعنی ذهن و فکر انسان را به‌سوی خوشی ابدی (ثابت و پابرجا) سوق دهد. ۱۲داشتن خاصیت پالایشندگی یعنی انسان را از عیوب پاک کند و روحش را پالایش دهد. ۱۳از قیل و قال علم ظاهر انسان را نجات دهد تا گنج حکمت به‌دست آید. ۱۴صفت نیک‌بینی را که منجر به حقیقت‌جویی و حق‌بینی و واقع‌گرایی می‌شود در انسان ایجاد کند.

و معیارهایی از مغنی‌نامه:

۱ایجاد خلاقیت و بدیهه‌پردازی (مغنی بساز آن نوآیین سرود). ۲خاصیت غم‌زدایی نه غم‌انگیزی (به من ده که از غم خصم دهد نشان ره بزم خاصم دهد).

مغنی نوای طرب ساز کن به قول و غزل قصه آغاز کن که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای

۳داشتن صفت فاخر و فخیم (سرود خسروانی) یعنی انسان را به‌سوی کشف اسرار وجود رهنمون شود. تفکر درون‌گرایی را زیاد کند و شنونده را به خلسهٔ مثبت و هوشیارانه ببرد یعنی آرامش واقعی بدهد (که بی‌می ندیدم من آرام دل). ۴ایجاد وجد در شنونده:

به رقص آیم و خرقه بازی کنم که تا وجد را کار سازی کنم

۵ایجاد هماهنگی روحی هم شنوندگان (دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده). در این حالت است که اختلاف‌ها از هم می‌رود و جای خود را به اتحاد و یکرنگی می‌دهد. ۶نجات از خودیت (برآری از فکر خود یک دمم). ۷ایجاد امیدواری و ترغیب به صبر و استقامت در مقابل مشکلی که همیشه بر سر راه اهل علم و هنر بوده و هست و باز هم خواهد بود (مرا بر عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژدهٔ ی نصرت است).

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

۸ایجاد بی‌نیازی (دم خسروی در گدایی زند).

در اینجا به این مبحث خاتمه می‌دهیم و تصور می‌کنم تا حدودی به دو سؤالی که در ابتدا مطرح کردیم یعنی موسیقی زیبا چگونه موسیقی‌ای است و حامل چه پیام‌هایی می‌باشد جواب داده باشیم. حال می‌رسیم به این سؤال که فلسفه و هدف موسیقی چیست؟ اصولاً برای دانستن مقصد هر چیزی باید مبدأ آن را پیدا نماییم تا بتوانیم هدف آن را مشخص سازیم. زیرا هر چیزی که در عالم خلق شده، عبث و بی‌فایده نیست و هدفی مشخص دارد. به عبارتی «هستی بی‌هدف نیست» و از آنجایی که موسیقی هم مخلوق است برای اینکه بدانیم برای چه خلق شده است باید بدانیم از کجا و چگونه آمده است. روایت دارد هنگامی که خدا جسم آدم را خلق کرد مدتها از داشتن روح ملکوتی محروم ماند زیرا روح کراهت داشت وارد آن شود. این بود که گروهی از ملائک مقرب داخل جسم آدم قرار گرفتند مشغول نواختن موسیقی شدند. روح با شنیدن آن به هیجان آمد مجذوب شد و به جسم درآمد. پس دانستیم که موسیقی از کجا پیدا شده و هدفش چیست. موسیقی در ابتدا برای برانگیختن احتیاجات روحی خلق شد زیرا این خاصیت را دارد که می‌تواند مستقیماً بر قلب اثر بگذارد و روح ملکوتی را به حرکت درآورد و از این راه ارتباط با خدا را تسهیل کند. ولی چیزی را که باید در اینجا به آن توجه کنیم نقش موسیقی‌دان است و اثری که بر روی موسیقی‌اش می‌گذارد.

با توجه به اینکه خلقت انسان مرکب از دو جزء متضاد است یعنی روح بشری که منشأ نفس اماره است و دیگری روح ملکوتی که علت اصلی کشش ما به‌سوی عالم معناست، از این رو موسیقی‌دان هم دو نوع موسیقی می‌تواند ایجاد نماید. یکی موسیقی‌ای که علت فاعلی آن روح ملکوتی‌اش است که آن را موسیقی معنوی می‌نامیم و یکی هم موسیقی‌ای که علت فاعلی آن روح بشری و هوا و هوس نفس اماره است که آن را می‌توان موسیقی نفسانی و یا مادی‌گرا نامید. پس «هنرمند مهم‌ترین عامل در اثرگذاری موسیقی استجان کلام اینجاست موسیقی‌دان برای اینکه بتواند موسیقی‌ای را خلق نماید که معیارهای زیبایی بیان‌شده را در بر گیرد باید خودش زیبا شده باشد، به مصداق این فرمودهٔ مولانا «چون شدی زیبا بدان زیبا رسیاز این جهت هنرمندی که موفق شود در خود فرو رود و توجه خود را به مبدأ معطوف کند می‌تواند از عالم معنی الهام بگیرد و موسیقی‌اش را به بعد واقعی آن ارتقاء دهد. «هر چه نیت خالص‌تر و معنوی‌تر باشد انرژی مثبت ناشی از آن مفیدتر و مؤثرتر خواهد شد«نسبت هنرمند به موسیقی‌اش مانند نسبت گل به عطر است. موسیقی روحش را از هنرمند می‌گیرد همان‌طور که عطر رایحه‌اش را از گل

این مقاله را با ابیاتی از حافظ به پایان می‌بریم:

پیوند عمر بسته به موییست هوش‌دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست

پریسا پاییز ۱۳۸۴

پاورقی: * مطالب داخل گیومه از کتاب‌های راه کمال و مبانی معنویت فطری برگرفته شده‌اند.

Persian text reconstructed from a family press compilation (Word → PDF), signed پریسا، پاییز ۱۳۸۴. English overview above is editorial orientation for non-Persian readers; it is not a full translation. A dossier footer attributing the essay to Honar-e Mousighi no. 35 is incorrect (that issue is Ordibehesht 1381 / 2002 and catalogs no Parissa essay). No independent print or online publication of this title under her name has been verified. Footnoted quotations in the original cite The Path of Perfection and The Foundations of Innate Spirituality.